شير على خان لودى
32
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
نظام ( ؟ ) ، كه به وقت سلطان جلال الدّين ملكشاه سلجوقى وزير خراسان بوده ، گرديد ، و در مدح وى قصائد غرّا گفته ، مورد صلات گرانمايه گشت . آوردهاند چون شمس الدّين طبسى آوازهء فضل و كمال صدر الشّريعه شنود ، به شوق ملازمت وى عزيمت بخارا نمود . روز اوّل كه به مجلس وى درآمد ، ديد كه صدر الشّريعه ، قصيدهاى را كه در آن شب گفته بود ، به حضور اهل مجلس مىخواند ، و هريك به قوّت طبع ، دخلى مىكردند . شمس الدّين سلام كرد و به گوشهاى نشسته ، به استماع آن مشغول گرديد . بعضى از ابيات قصيدهء مذكور اين است : برخيز كه صبح است و شراب است و من و تو * آواز خروسِ سحرى [ خاست ] 35 ز هر سو برخيز كه برخاست پياله به يكى پاى * بنشين كه نشستهست صُراحى به دوزانو مى نوش از آن پيش كه معشوقهء شب را * با صبح بگيرند و ببرّند دو گيسو در اثناى خواندن اين ابيات ، صدر الشّريعه در شمس نگريست و او را نيك متوجّه ديد ، گفت : اى مرد غريب ، در شعر هيچ وقوف دارى ؟ گفت : موزون را از ناموزون فرق توانم كرد ، گفت : اين شعر چطور است ؟ شمس گفت : كلامى موزون است ، طلبهء درس در او افتادند كه چرا بهتر از اين صفت نكردى ، گفت : اگر من بديهه بهتر از اين بگويم شما چه مىگوييد ؟ گفتند : تو را در شعر مسلّم داريم ، و الّا تو را بيازاريم . شمس مصالح نوشتن از آنها گرفت و بىتأمّل آن قصيده را پنجاه بيت جواب نوشت . چون صدر الشّريعه قوّت طبع او را ديد ، بر همهء شاگردان مقدّم نشاند ، و در تعظيم و احترام وى به اقصى الغايه پرداخت . اين چند بيت از قصيدهء شمس الدّين است : از روى تو چون برد صبا طُرّه به يكسو * فرياد برآورد شبِ غاليهگيسو از شرم خطِ غاليهبوىِ تو فتادهست * در وادى غم با جگرِ سوخته آهو آن زلف شبآسا و رخِ روزنمايت * چون عنبر و كافور به هم ساخته هر دو جانا دل مجنون مرا چند برآرى * زنجيركشان تا به سر طاق دو ابرو از زلف سياهِ تو مگر شد گرهى باز * كز مشك برآورده فلك كعبهء 36 هر سو گفتى كه چو زر كار تو روزى سره گردد * آرى همه امّيد من اين است ولى كو بستم درِ انديشه كه چيزى بگشايد * زين خانهء ششگوشه و زين پردهء نُهتو خواجه شمس الدّين محمّد صاحب ديوان - وزير انورراى سلطان جلال الدّين سلجوقيست . به غايت كرمپيشه و عالىهمّت بود ، از اين سبب ذكرش در كتب تواريخ بسيار است ، و رسالهء شمسيّه در علم منطق ، تا دور قيامت از نامش نشان خواهد بود . و خواجهء مذكور را در قراباغ تبريز ، چهارم شعبان سنهء ثلث و ثمانين و ستّمائه [ 683 ] به حكم ارغون خان به قتل رسانيدند .